کلید فروش خونه را  برای چندمین بار از فروردین امسال روشن کردیم و در اوج ناامیدی وقتی دیگه فکر می کردیم، هیچ وقت از ین طبقه چهارم  بن بست خلاصی نداریم و ما و این خونه با هم پیر میشیم و نهایتا با هم می میریم ،

در یک عصر شنبه نیمه شهریور  خریداری خونه رو پسندید و چند ساعت بعد ما در بنگاه نشست برگزار کردیم !!!و خونه رو فروختیم و کمتر از چهل و هشت ساعت بعدش خونه خریدیم و شب عید غدیر اسباب کشی کردیم و همه چیز در نهایت به سر انجام رسید .

یکی از فانتزی های همیشگی من و سینا این بود که یک روز از اون خونه که داریم میریم ،در حالی که چند قدمی ازش دور شدیم ،دقیقا مثل فیلم لئون برگردیم ،ضامن بمبی که تو دستمون هست رو بزنیم و بگیم این از طرف ماتیلداست!!و همین طور که ازش دور میشیم ،خونه منفجر بشه !

ولی جالبه با همه ی سختی هایی که تو اون خونه کشیدیم ءخونه ای که شاهد تولد مانی و ونداد بوده و بزرگ شدنشون ،وقتی برای آخرین بار ازش خداحافظی می کردیم،مانی می گفت مامان چشم هایم داره پر از اشک میشه