تبليغاتX
روزهای رزی
هیچی لذت بخش تر از این لحظه نیست!

کیم سینا را از یخچال بدزدی و بچه ات خواب باشه و تو اتاق تاریک بالاترین بخونی و کیم بخوری.

آییییییییی!لذت می برم!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:57  توسط رزی  | 

خیلی می خواهم سعی کنم کارش را فراموش کنم و ببخشمش.

ولی هنوز نتونستم.شاید چون موضوع راجع به مانی هست بخشیدن برایم سخت شده.

سینا هم نمی تونه کمکی بهم بکنه.

اگه بگم هم از دستش دلخور نیستم به خودم دروغ گفتم.

فقط شاید گذر زمان بتونه ناراحتی ام را کمتر کنه.تا بتونم ببخشم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:23  توسط رزی  | 

اگه من بگم من و سینا در جریان این اسباب کشی مردیم٬اغراق نکردم!

ولی عاشق سرعت عمل خودمون شدم!یک چیزی تو همون مایه های تیم ملی!

ما جمعه گذشته که خونه را دیدیم ٬ و پسندیدیم این جمعه تو خونه ساکن بودیم.

با وجود سناریو های بسیار از بی پولی٬ به خاطر یک مشت دلار٬ وسواسی های ۲  و مهمتر از همه تنها بودن ما خیلی سریع کار جابجایی انجام شد.

میشه اسم این کار ما را اعتماد به نفس زیاد یا شجاعت و یا پررویی و یا حماقت نامید!

همه جورش صحیح هست!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:43  توسط رزی  | 

پروژه تعویض خونه داره به جاهای باریک می کشه!

دیروز بالاخره یک خونه باب میل پیدا کردیم که تقریبا همه نظرات ما را تامین می کرد.

ولی از یک طرف به اسباب کشی همراه مانی و تنهایی و کهولت سن خودمون که فکر می کنم فقط میگم ووووووووووووووووووی!همین.

البته بدی من و سینا این هست که چون زیادی اعتماد به نفس داریم!!احتمالا این پروژه را هم مانند پروژه های پیشین به سر انجام برسونیم!ول کن که نیستیم!

الان گیر دادیم به عوض کردن خونه !

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:17  توسط رزی  | 

البته به ساعت شش و چهل دقیقه غروب پاییزی میشه گفت شب!

ولی من الان خونه تنهام . مانی و پدر جان رفتند ددر!و من از این فرصت کاملا سوء استفاده کردم و صدای  موزیک را زیاد کردم و آهنگهای مورد علاقه ام را گوش می دهم و عکسهای مانی را تو کامپیوتر مرتب می کنم و صد البته اینترنت جان هم در کنارش هست.

راستی بچه های این دوره و زمونه بر عکس ما چقدر عکس دارند!

چقدر دلم الان یک شکلات خواست !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:49  توسط رزی  | 

پاییز همیشه برایم خاطره انگیز بوده.فصلی که خیلی دوستش دارم.باد و بارونش.مخصوصا شمال با اون هوای متغیرش را به یادم میاره و کلی خاطرات  قشنگ را برایم تداعی می کنه.

با پسرک آماده میشیم برای خواب بعد از ظهر.مانی شیر می خوره و من چشمهایم را می بندم و برای خودم خیال بافی می کنم.

به جاده شمال فکر میکنم.به اینکه فردا صبح مسافریم.به گردنه گدوک که وقتی تموم میشه و ما وارد ورسک میشیم .همیشه اون لحظه دچار یک هیجان لذت بخش میشم.

وسط فکر و خیال به جاده و سفر یک دفعه یادم میاد چرا خیلی وقته از غلام حسین الهام خبری نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:18  توسط رزی  | 

امروز روز خوبی بود.

برای من و سینا هفتاد در صد یک روز به لقب خوب مفتخر میشه٬ وقتی مانی غذاش را کامل می خوره.

امروز هم یکی از اون روزهای خوب خدا بود ٬که مانی غذاش را خوب خورد .

مانی که خوب غذا می خوره.من همه خستگی از تنم در میره و سریع زنگ می زنم به سینا تا اون هم خوشحال بشه.

چند روزپیش با نغمه صحبت می کردم که فکر نکنه پروژه ای که داره کار می کنه خیلی سنگینه.در مقابل پروژه غذا دادن به مانی چیزی به حساب نمیاد.

یک چیزی تو همون مایه های شکافتن هسته اتم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:30  توسط رزی  | 

پریشب که رفته بودیم مرکز خرید به اطرافم که دقت می کردم انواع و اقسام بچه ها را تو سایزهای مختلف!می دیدم.

نمی دونم قبلا هم مردم این همه بچه داشتند و ما نمی دیدیم یا که از وقتی خانم والده!شدیم بچه ها بیشتر به چشم ما میاین.

آخر هفته خوبی داشتیم.حیف که زود داره تموم میشه.با سینا داریم یک عالم پروژه های خطرناک تعریف می کنیم که احتمالا زندگیمون را کن فیکون می کنه!

هفته ای را که گذروندیم هفته پر باندی برای من و سینا بود!

باند فرودگاه٬باند بازی٬باند دوستان٬باند بد جنس ها ٬باند خطرناک ها

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:30  توسط رزی  | 

این روزها این آقای گوردون همکار جدید سینا بدجوری باعث نشاط و خنده تو خونه ما شده!

من و سینا چه قصه هایی که برایش سر هم نمی کنیم!

سینا هم جدیدا از برادر مقصدی به کردان تغییر نام پیدا کرده.

امروز با سینا یاد بیمه افتادیم و بچه ها.و اینکه چقدر جدی روزنامه چاپ می کردیم!

یاد محسن بدبخت که چقدر سر به سرش میذاشتیم.

محسن می دونم اینجا را نمی خونی ٬ ولی اگه گذرت افتاد حلالمون کن!

برنامه من و مانی همش شده بازی و خنده و جیغ!که احتمالا به زودی توسط همسایه ها بیرون انداخته میشیم!

هر وقت مانی یک کار تازه یاد می گیره فقط فقط یاد خانم منعکس دوست داشتنی می افتم.

امروزم با مانی در یک بعد از ظهر پاییزی با آفتاب کم رنگش تو اتاقش دراز کشیده بودیم و به بیرون نگاه می کردیم و خدا می دونه که چقدر اون لحظه خوشبخت بودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:33  توسط رزی  | 

فکر کنم در طول این ۱۱ سال زندگی این نهمین بار هست که روی هم من و سینا شغل عوض کردیم!

شاید به خاطر روحیه تنوع طلبی ما باشه!نمی دونم.

دیروز یک روز پر هیجان و البته کمی خسته کننده برای ما بود.به هر حال همین تغییرات همیشه برای تنوع تو زندگی لازمه.

مانی در اوج بامزگی سنش قرار گرفته.دیگه هر روز بیش از چند بار فشرده میشه!

چهارشنبه برای اولین بار بعد از به دنیا اومدن مانی ۴ ساعتی از هم دور بودیم.یک حس عجیبی داشتم.

همش احساس می کردم یک چیزی درست سر جایش نیست.

گر چه به نظر میاد به پدر و پسر به اندازه کافی خوش گذشت!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:8  توسط رزی  |