کیم سینا را از یخچال بدزدی و بچه ات خواب باشه و تو اتاق تاریک بالاترین بخونی و کیم بخوری.
آییییییییی!لذت می برم!![]()
ولی هنوز نتونستم.شاید چون موضوع راجع به مانی هست بخشیدن برایم سخت شده.
سینا هم نمی تونه کمکی بهم بکنه.
اگه بگم هم از دستش دلخور نیستم به خودم دروغ گفتم.
فقط شاید گذر زمان بتونه ناراحتی ام را کمتر کنه.تا بتونم ببخشم.
ولی عاشق سرعت عمل خودمون شدم!یک چیزی تو همون مایه های تیم ملی!
ما جمعه گذشته که خونه را دیدیم ٬ و پسندیدیم این جمعه تو خونه ساکن بودیم.
با وجود سناریو های بسیار از بی پولی٬ به خاطر یک مشت دلار٬ وسواسی های ۲ و مهمتر از همه تنها بودن ما خیلی سریع کار جابجایی انجام شد.
میشه اسم این کار ما را اعتماد به نفس زیاد یا شجاعت و یا پررویی و یا حماقت نامید!
همه جورش صحیح هست!![]()
دیروز بالاخره یک خونه باب میل پیدا کردیم که تقریبا همه نظرات ما را تامین می کرد.
ولی از یک طرف به اسباب کشی همراه مانی و تنهایی و کهولت سن خودمون که فکر می کنم فقط میگم ووووووووووووووووووی!همین.
البته بدی من و سینا این هست که چون زیادی اعتماد به نفس داریم!!احتمالا این پروژه را هم مانند پروژه های پیشین به سر انجام برسونیم!ول کن که نیستیم!
الان گیر دادیم به عوض کردن خونه !![]()
ولی من الان خونه تنهام . مانی و پدر جان رفتند ددر!و من از این فرصت کاملا سوء استفاده کردم و صدای موزیک را زیاد کردم و آهنگهای مورد علاقه ام را گوش می دهم و عکسهای مانی را تو کامپیوتر مرتب می کنم و صد البته اینترنت جان هم در کنارش هست.
راستی بچه های این دوره و زمونه بر عکس ما چقدر عکس دارند!
چقدر دلم الان یک شکلات خواست !
با پسرک آماده میشیم برای خواب بعد از ظهر.مانی شیر می خوره و من چشمهایم را می بندم و برای خودم خیال بافی می کنم.
به جاده شمال فکر میکنم.به اینکه فردا صبح مسافریم.به گردنه گدوک که وقتی تموم میشه و ما وارد ورسک میشیم .همیشه اون لحظه دچار یک هیجان لذت بخش میشم.
وسط فکر و خیال به جاده و سفر یک دفعه یادم میاد چرا خیلی وقته از غلام حسین الهام خبری نیست!
برای من و سینا هفتاد در صد یک روز به لقب خوب مفتخر میشه٬ وقتی مانی غذاش را کامل می خوره.
امروز هم یکی از اون روزهای خوب خدا بود ٬که مانی غذاش را خوب خورد .
مانی که خوب غذا می خوره.من همه خستگی از تنم در میره و سریع زنگ می زنم به سینا تا اون هم خوشحال بشه.![]()
چند روزپیش با نغمه صحبت می کردم که فکر نکنه پروژه ای که داره کار می کنه خیلی سنگینه.در مقابل پروژه غذا دادن به مانی چیزی به حساب نمیاد.
یک چیزی تو همون مایه های شکافتن هسته اتم.
نمی دونم قبلا هم مردم این همه بچه داشتند و ما نمی دیدیم یا که از وقتی خانم والده!شدیم بچه ها بیشتر به چشم ما میاین.
آخر هفته خوبی داشتیم.حیف که زود داره تموم میشه.با سینا داریم یک عالم پروژه های خطرناک تعریف می کنیم که احتمالا زندگیمون را کن فیکون می کنه!![]()
هفته ای را که گذروندیم هفته پر باندی برای من و سینا بود!
باند فرودگاه٬باند بازی٬باند دوستان٬باند بد جنس ها ٬باند خطرناک ها![]()
من و سینا چه قصه هایی که برایش سر هم نمی کنیم!![]()
سینا هم جدیدا از برادر مقصدی به کردان تغییر نام پیدا کرده.
امروز با سینا یاد بیمه افتادیم و بچه ها.و اینکه چقدر جدی روزنامه چاپ می کردیم!
یاد محسن بدبخت که چقدر سر به سرش میذاشتیم.
محسن می دونم اینجا را نمی خونی ٬ ولی اگه گذرت افتاد حلالمون کن!![]()
برنامه من و مانی همش شده بازی و خنده و جیغ!که احتمالا به زودی توسط همسایه ها بیرون انداخته میشیم!
هر وقت مانی یک کار تازه یاد می گیره فقط فقط یاد خانم منعکس دوست داشتنی می افتم.
امروزم با مانی در یک بعد از ظهر پاییزی با آفتاب کم رنگش تو اتاقش دراز کشیده بودیم و به بیرون نگاه می کردیم و خدا می دونه که چقدر اون لحظه خوشبخت بودم.
شاید به خاطر روحیه تنوع طلبی ما باشه!نمی دونم.
دیروز یک روز پر هیجان و البته کمی خسته کننده برای ما بود.به هر حال همین تغییرات همیشه برای تنوع تو زندگی لازمه.
مانی در اوج بامزگی سنش قرار گرفته.دیگه هر روز بیش از چند بار فشرده میشه!
چهارشنبه برای اولین بار بعد از به دنیا اومدن مانی ۴ ساعتی از هم دور بودیم.یک حس عجیبی داشتم.
همش احساس می کردم یک چیزی درست سر جایش نیست.
گر چه به نظر میاد به پدر و پسر به اندازه کافی خوش گذشت!![]()