تبليغاتX
روزهای رزی

در حالی که دارم از خستگی می میرم ٬ منتظرم بازی شروع بشه.

همه خوابند جز من !و بچه ام که مثل خرزو خان از خودش صدا در میاره!

از ۸ شب که سینا حمومش کرده ٬ به خواب پشمالویی رفته.

یعنی ممکنه من تا پایان ال کلاسیکو دوام بیارم !

بالاخره بازی شروع شد

نوشته شده توسط رزی در ساعت 0:33 | لینک  | 

سینای دوست داشتنی خونه ما ٬ بعد از ۴ ماه و ۴ روز تحمل بیکاری ! از صبح دوشنبه پنج دی هم زمان با سالگرد زلزله بم! دوباره به سر کار رفت.

بودنش تو خونه ٬ تو این مدت برای من و مانی نعمت خیلی بزرگی بود.مخصوصا با شرایط بارداری من و اون اسباب کشی وحشتناک.

این دوره برای ما تجربه هایی زیادی داشت.شناخت زیادی هم از آدمهای دور و اطراف به دست آوردیم!

و خلاصه ما الان کسانی هستیم ٬که از گردش روزگار درسهای زیادی گرفتیم!!!

یاد و خاطره٬ نون سنگگ و صبحانه و ناهار دسته جمعی٬برنج سامی و داروهای من ٬وخریدهای کذایی هایپر و بهرام رادان و بی پولی و انتظار صدای زنگ موبایل و کیک شکلاتی لادن و جدول امتیاز دهی سیناو .............. به خیر و گرامی باد!

نوشته شده توسط رزی در ساعت 6:47 | لینک  | 

آقا ٬ من و سینا همیشه آدمهای آرومی بودیم.تو هر مکانی و زمانی.نه زبان تملق بلد بودیم و نه هیجان اضافه و خلاصه نهایت کاری که از دستمون بر می اومد برای ابراز احساسات این بود که مثل مرغ به طرف نگاه کنیم.

حالا این مانی خونه ما ٬ یک زبون باز و چتر بازی از آب در اومده که من و سینا را روی یک انگشتش می چرخونه!

تو دنیا یکی نمی دونست که ما ساده و گلابی هستیم که اون هم مانی بود که به حمد الله فهمید!

رزی جون ٬رزی خامم (خانم)٬ رزی گل باجی٬ فدایت بشم و قربونت برم و خیلی ممنون و دست شما درد نکنه و لطفا برایم آب بیار و خواهش می کنم و اینا و سینا ٬سینایی و لپتو بخورم و ای سینا قربونت برم و خلاصه از این دست موارد برای مواقعی که گوشمون مخملی شده کاربرد فروان داره!!

یعنی از نظر شارلاتانی کم کم داره رو دست بعضی چتر بازها بلند میشه!

نوشته شده توسط رزی در ساعت 23:56 | لینک  | 

از شدت پا درد نمی دونم از چند صبح تا الان بیدارم.

نمی دونم خانوادگی چه مرضی گرفتیم که یک ثانیه هم تو خونه بند نمیشیم!

یکسره در حال تردد تو پله های خونه هستیم.هیچ کدام از همسایه ها به اندازه ما تو ساختمون رفت و آمد نداره!

جالبش این هست که هیچ کدام هم نه بچه دارند و نه طبقه چهارم هستند!

حالا من و مانی و سینا و البته نی نی درون هر روز به یک بهونه ای از در خونه می زنیم بیرون.

خداییش فکر می کنم نمی دونند من ماه آخرم و گرنه یک کتک هم بهم می زدند که تو خونه آروم بگیرم!

حالا دیروز با این اوصاف یک مترو پیمایی درست و حسابی هم راه انداختیم و ۴ نفری برای پیدا کردن آلا خانم! راهی توپخونه و لاله زار شدیم!

این پا درده هم به خاطر اضافه کار دیروز در پله نوردی مترو هست!

نوشته شده توسط رزی در ساعت 6:55 | لینک  | 

فکر کنم از وقتی به این خونه اومدیم ٬اولین باری باشه که من این موقع شب که ساعت از ۱۲ گذشته بیدارم!و اون هم به خاطر این هست که عصری دو ساعت خوابیدیم.

نمی دونم چرا تو این خونه به بیماری خواب دچار شدیم!یعنی شبها مثل روستاییان راستین زود می خوابیم و تازه بعد از ظهر ها هم بتونیم باز می خوابیم سه تایی!

تقریبا یک ماه از اسباب کشی ما می گذره ٬ولی کارها همچنان باقی است!

یعنی دیگه خودمون هم باورمون نمیشه یک روزی کارهای این خونه کاملا تموم میشه.

امروز دقیقا سه ماه از آخرین روزی که سینا رفت سر کار ٬می گذره.هنوز ما منتظر یک تماسیم که سینا و کار جدید با هم پیوند بخوررند!

کاش می شد زندگی خرج نداشت و ما همین طوری روزها کنار هم بیکار بودیم و فقط فکر می کردیم چی بخوریم ٬ولی کم کم داریم نگران زندگی و کار و بیمه و ............ میشیم!

دیروز از شمال اومدیم٬فکر کنم آخرین سفر سه نفری ما بود.

و پسر کوچکم ٬مادر شرمنده ات هست که هنوز هیچ کاری برای تولدت نکرده ٬

و  خیلی خیلی خسته ام.کاش می شد زمان را چند وقتی متوقف کرد.

اگه بخواهم بگم زندگی فراز و نشیب بسیاری داره٬ ما الان در دوران بد فرم نشیب ! به سر می بریم!

اصن یه وضعی هااااااااااا

نوشته شده توسط رزی در ساعت 0:38 | لینک  | 

از سرما تو خونه یخ زده می لرزم و می خواهم این غروبی اینجا یک اعترافی بنویسم تا برای خودم و سینا درس عبرتی باشه و فراموش نکنیم که :

بگم سینا تو روح من و تو ٬اگه یک بار دیگه بخواهیم به زندگی تنوع بدیم و اسباب کشی کنیم !

تو روح من و تو اگه بخواهیم ٬خونه را تغییر بدیم و بازسازی کنیم و با کارگر و بنا و نصاب و یارو سنگی ایه سر و کله بزنیم.

تو روح من و تو که مجبور باشیم به جای انتظار برای تولد بچه مون و رفتن به دکتر و خرید برایش٬ بریم دنبال هزار تا کار دیگه٬ که حتی وفت نکنم یک آزمایش برم من.

خلاصه که کلا تو روح من و تو که زندگی خودمون و مانی و اون نی نی درون را سر پیری چند هفته هست به فنا دادیم!!

می دونی که من و تو حتی اگه به روح هم اعتقاد نداشته باشیم ٬روووووو زیاد داریم!

نوشته شده توسط رزی در ساعت 17:15 | لینک  | 

امروز اتفاق عجیبی تو خونه ما افتاد!

سینا از صبح زود ٬وقتی مانی خواب بود ٬برای اتمام کارهای خونه ٬از منزل خارج شده و به علت بد قولی جناب نصاب (مثل همیشه)که قرار بود کاری را که یک ساعته تحویل بده ٬هنوز که ساعت ۱۱ شبه و ادامه داره ٬ به خونه برنگشته.

مانی تا ده شب هنوز منتظر برگشتش بود.ولی طفلی هنوز گذرش به این نصاب جماعت نخورده که بدونه بدقولی یعنی چه!

امروز اولین باری بود که مانی ندید سینا کی به خونه بر می گرده.الان خوابیده ٬در حالی که بهش امید دادم ٬فردا پدرش را می تونه ببینه.

شبها عادت داره با سینا بره رو تختش بخوابه و رو سرش منت بذاره که سینا بیا بهت جا میدهم !!

با چشمان منتظر خوابش برد.

اینقذه تو این مدت اذیت شدیم که دلم می خواهد همین الان می تونستم این خونه لعنتی را بفروشیم و خلاص بشیم.

من همچنان منتظرم سینا برگرده!

نوشته شده توسط رزی در ساعت 22:59 | لینک  | 

پاهایم هنوزم درد می کنه.همون که گفتم٬ فقط آخر هفته مونده ما را اعدام کنند!

جمعه پیش رفتیم کلید خونه را از مستاجر بگیریم ٬که خدا برای هیچ کس نخواهد!

دیدیم به همه چیز شباهت داره جز خونه.کثیف و وحشتناک.اعدام می شدیم بهتر از دیدن خونه تو اون وضعیت در غروب جمعه بود!

خلاصه که تمام هفته را دنبال بازسازی خونه بودیم.هر روز به اندازه یک مسافرت رفت و برگشت شمال٬ تو خیابونهای تهران و ترافیکش و هوای آلوده اش تردد می کردیم.

از سهروردی گرفته تا بنی هاشم و لاله زار.

رسما من و مانی و سینا به فنا رفتیم!و البته نی نی درون!

شنبه صبح خوشبختی سینا را فرا گرفت و از سه جا برای کار دعوت شد٬ که بالاخره با کمک فریبا قرارداد بست.حالا دنبال قسمت نامه بازی اش هست.

و بالاخره آقای خاص خونه ما پس از یک مدتی که تو خودرو چرخ زد و بعد با چتر بازها به هوا رفت !! به آغوش زمین برگشت!

حالا اصل قضیه این هست ٬که ما تازه باید وسط این همه گرفتاری از فردا شروع به جمع کردن وسایل کنیم٬ تا چند روز دیگه اسباب کشی کنیم!

نوشته شده توسط رزی در ساعت 6:30 | لینک  | 

دو هفته دیگه اسباب کشی داریم.اینجا خیلی به ما خوش گذشت.

دو ماه هست٬ درگیر کار سیناییم.

هیچ وقت تو زندگی اینقذه سر دو راهی نبودیم.از بس فکر کردیم کله مون گنده شده!!

خلاصه چند وقته درگیر بیکاری و بی پولی و حالا هم اسباب کشی و چند وقته دیگه هم زایمان هستیم.فقط مونده آخر هفته ببرند اعدام کنند مارو !

واقعا چند روز پیش با سینا خدا را شکر کردیم ٬که خیلی اهل فکر کردن و غصه خوردن نیستیم. به هر حال بی عقلی همین جاها به درد می خوره!

وگرنه تا حالا نابود شده بودیم.نمی دونم چرا هیچ وقت تو بدترین حالت زندگی هم نمی تونم فکر کنم الان اوضاع و شرایط ما خیلی بده!

همش فکر می کنم ٬یک روز صبح که از خواب بیداربشیم ٬همه این چیزها تموم شده و اوضاع دوباره خوب میشه!

ما خانوادگی کلا خیال بافیم! کاری اش نمیشه کرد!اصولا این کتاب راز و انرژی مثبت و اینا را از روی شخصیت ما نوشتند!!

 

نوشته شده توسط رزی در ساعت 6:49 | لینک  | 

امروز ٬روز دیابت هست.باید سه بار برم ٬تا آزمایشگاه و بر گردم.

ناشتا را دادم و الان منتظرم دو ساعت بعد از صبحانه بشه تا دوباره برم.

داشتم یک چرخی تو اینترنت می زدم.یک خبر جالب این  که جناب سردار رویانیان شده مدیر عامل پرسپولیس.

خیلی خنده داره.من فکر نکنم حتی بدونه چند نفر توی تیم فوتبال بازی می کنند.

آقا!کلا ما مملکت باحالی داریم.هیچ وقت اوضاع یکنواخت و کسل کننده نمیشه!همیشه غاقلگیر میشیم.

اصلا نمی تونی پیش بینی یک ساعت بعدت را هم بکنی.

حالا هی ملت تلاش کنند برای گرفتن ویزای کانادا و استرالیا .بعد ببین میرید اون جا دپرس میشید.از ما گفتن!

نوشته شده توسط رزی در ساعت 7:7 | لینک  |